تبليغاتX
روز بارانی

 {بازیکن های قدمی حالا چه می کنند؟ }

فوتبال نشد همبرگر می فروشیم ، نشد ، یخ می سازیم .

این روزها برخی طرفداران عابد زاده برای دیدن ستارۀ محبوبشان راهی مغازه فست فود عابد زاده می شوند . که تابلوی آن با عکس بزرگ " عقاب آسیا " از خیلی دورتر چشم آدم را می گیرد . فوتبالیست های قدیمی زیادی مثل عابد زاده این روزها به کارهایی غیر از فوتبال مشغول هستند . البته خیلی از بازیکن های قدیمی سرمربی ، مربی ، مربی دروازه بانها ، بدنساز یا کارشناس فوتبال میشوند و خیلی ها هم با اسم خودشان یا دوستانشان مدرسه فوتبال می زنند . اما برخی هم هستند که به کل از دنیای فوتبال دور می شوند و به کار های دیگر می پردازند . این فقط فهرست کوتاهی از میان خیل بازیکنان جدا شده از فوتبال است .

ابراهیم آشتیانی که در دهه های 40- 50 می گفتند بهترین مدافع راست فوتبال ایران است و رضا وطن خواه هم بازی او در پرسپولیس هر دو در گذشته استاد تربیت بدنی دانشگاهها بوده اند و بر اساس سنوات شغلی بازنشسته شده اند و از این طریق روزگار می گذرانند .

ایرج سلیمانی هافبک دهه 50 هم بازنشسته است و با حقوق بازنشستگی روزگار می گذراند البته او بازنشسته آموزش و پرورش است و در نتیجه حقوقی که می گیرید خیلی کمتر از حقوقی است که وطن خواه و آشتیانی می گیرند . اما در میان بازنسشته های قرمز ها جعفر کاشانی که کارمند بلند پایه وزارت امورخارجه بود ، بالاترین حقوق بازنشستگی را می گیرد و تازه مدیر باشگاه شاهین هم هست .

از آن نسل پرسپولیسی ها برخی هم خارج نشین شده اند ؛ حسین کلانی که تحصیل کرده رشته معماری است بین ایران و آمریکا ذر حال رفت و آمد مداوم است و زندگی خوبی دارد ، اما برعکس او صفر ایرانپاک مهاجم گلزن آن سالهای پرسپولیس براساس شنیده ها وضعیت مالی خوبی نداردوبا کمک دولت سوئد روزگار می گذراند .

اما در نسل بعدی سرخ ها هم تفاوت فعالیت ها زیاد است . مرتضی فنونی زاده مدافع مستحکم سرخ ها در دهه 60 همچنان نشغول به کار است و در کارخانه بهنوش کار می کند و هنوز بازنشسته نشده است .

فریبرز مرادی هم بازی او در آن  سال ها که دفاع راست بود ، حالا یک گاوداری بزرگ دارد و د راین حیطه جزو آدم های موفق شمرده می شود . وضع کریم باوی مهاجم آن سالهای پرسپولیس که قدرت سرزنی بی نظیری داشت اما شاید در میان همه این بازنشسته ها از همه بدتر باشد ، چرا که او هیچ درآمد ثابتی ندارد . براساس شنیده ها وضع مالی او که ساکن کرج است بسیار بد است .

برعکس او رحیم یوسفی و عباس کارگر هم بازی های وی در آن سا لها در کار بساز و بفروشی و کارهای ساختمانی هستند و با رونق این شغل ها در سال های اخیر می گویند وضعشان خیلی خوب شده . سعید نعیم آبادی مدافع راست جنجالی سرخ ها در آن سالها اما به عنوان کارمند شرکت بسته بندی ایران یک زندگی آرام و کاملا بی سر و صدا دارد .

از نسل بعد از آنها هم مهرداد میناوند و رضا شاهرودی یه لطف درآمدهای روزگار لژیونر بودن مغازه دار های موفقی شده اند .

اما در میان استقلالی ها ، نصر الله عبدالهی مدافع سابق و مربی و سرپرست بعدی چند وقتی یک کارخانه دار بود ، اما حالا کارخانه یخ سازی او تعطیل است و کسی نمی داند در آمد عمو نصی از کجاست . رضا خاکسار تهرانی دروازه بان دوم استقلال در دهه 60 ( پس از ناصر حجازی ) هم یک مغازه لوازم الکترونیک به نام آبی دارد البته در یک شهر سوئد واقع است . محمد رضا شکوری زاده مدافع سابق شاهین و استقلال که جدا از فوتبال بازی کردن به خاطر ظاهر جالبش شهرت داشت ، حالا مغازه طلا فروشی دارد و خیلی از مشتریانش دوستان و هم بازی های سابق او هستند .

رضا نعلچگر دیگر بازیکن آن سالهای استقلال یک فروشگاه لوازم الکترونیکی دارد و دوبرادر هم بازی او یعنی شاهرخ و شاهین هم مثل او مغازه دارند . شاهرخ بیانی برنج فروشی دارد و برادر کوچک ترش بستنی فروشی ، آنها که دیده اند می گویند کسب و کار برادر کوچکتر بسیار سکه تر از برادر بزرگ تر است .

جعفر مختاری فر بازیکن تکنیکی آبی ها در آن زمان ها ، یک شرکت ساختمانی در شهر  نوشهر دارد که البته شایعات حاکی از آن است که در حال ورشکستگی است . اما وضع علی اکبریان مهاجم دهه 60 استقلال که مدتی را هم در پرسپولیس گذراند ( و آن سالها مدام عکسش روی جلد بود ) شاید از همه بدتر باشد ، چون او بیکار است و منبع درآمد مشخصی هم ندارد . مجتبی محرمی جنجالی هم البته بیکار است . اما محرمی دوستان و هوادارانی دارد که هیچ وقت تنهایش نمی گذارند .

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:9 توسط یاسمن |

 اول معذرت می خوام که مطلب یه خورده طولانیه ولی هر مطلبی ارزش یک بار خوندن رو داره .       

دوم دوستداران موسیقی روز دنیا، قبل از خواندن این مطلب به طور کامل تمدداعصاب نمایید.از من گفتن !

                        ما همچنان مزخرف گوش می کنیم  

حتی با تلاش برخی مجلات ، در راستای بهبود بخشیدن به سطح سلیقه عمومی جوان ها در زمینه موسیقی غربی و حتی با معرفی نام های بزرگی که در سطح همین هفته نامه ها چاپ می شود ، هنوز هم گمان نمی کنم تغییر محسوسی در سطح سلیقه عموم جوانان و نوجوانان ایجاد شده باشد و همچنان همه جا صحبت از دو یا سه سبک مشخص و بی ارزش موسیقی است و هنوز هم نامهایی که تعدادشان از شمار انگشتان دو دست بیشتر نمیشود نقل مجلس موسیقی دوستان و یا موسیقی پرستان بی اطلاع ماست .

چرا موجود وقیحی مثل « شگی » که موسیقی انقلابی ، پرشور و عاشقانه رگه را به (...) کشیده است ، این همه در ایران این همه طرفدار دارد ؟ چرا کریس دی برگ و خولیو و امثال آنها که محبوب دل های مادر بزرگ های اروپایی هستند و جوان ها حتی نامشان را هم نمی برند در ایران این همه طرفدار دارد ؟

چرا شبکه های ماهواره ای این همه خزعبل پخش می کنند ؟ اگر موسیقی این اشخاص ارزش داشت ، مطمئن باشید این همه ارزان زیر دست و پای ما شرقی ها نریخته بود . مگر نه این است که هر جنس خوب خارجی به چند برابر قیمت در کشور ما فروخته می شود ؟ پس چرا باید تصور کنیم موسیقی برتری را که مردم غرب برای شنیدنش مجبورند دلار و پوند و یورو خرج کنند به ما مجانی می دهند .

نه خیر هرگز برنامه ای درباره فرانک زاپا در این شبکه ها نخواهید یافت .کاپیتان بیف هارت پدر موسیقی نوین جهان است که باشد ، او را در ماهواره نخواهید دید . گفتید CAN ، GONG، MAGMA ، ولوت اندرگراند ، نیکو ، حتی تام ویتس و باب دیلن و نیک کیو را هم در این تلویزیون ها نخواهید یافت . اما تا دلتان بخواهد پاپ و متال ، رگۀ قلابی و رپ ، هیپ هاپ و تریپ هاپ از بدترین نوعش و این موریانه های بی سواد پُر صدا ، دجی های مثل قارچ از زمین آسفالت روییده را خواهید دید .

چه کسی اهمیت می دهد جوان های ما جف بوکلی را بشناسند . چه کسی اهمیت می دهد نامی از موسیقی با ارزش جامائیکا و کوبا و کشور های دیگری از این دست در ایران برده شود یا نه . چه کسی اصلا به فکر ارتقای سطح سلیقۀ ماست ؟؟؟؟؟؟؟

ما مزخرف گوش بکنیم ، آب هم از آب تکان نمی خورد . بگذار جوانهای ایرانی خیال کنند اشعار گروهای اجق وچق متال انسانی و جوانمردانه اند . به آنها نگوئید اعضای گروه متالیکا در چه ماشین هایی می نشینند و در چه خانه هایی زندگی می کنند . به آنها نگوئید این لباس ها و رنگ ها را که می بینید از گران قیمت ترین پارچه ها و مواد ساخته شده اند . به آنها نگوئید مارلین منسن منتقدی شکست خورده بود که از عرصه گزارشگری موسیقی به روی صحنه راه یافته و کاری که می کند تنها انتقامی شخصی از هر چه موسیقی خوب در جهان است . به آنها نگوئید سواد موسیقی او در عرصه عمل از اسب های آبی هم کمتر است .

بگذارید همه فکر کنند پینک فلوید بهترین گروه مبارز جهان است و به آنها گوشزد نکنید برای ده دقیقه صحبت با هر یک از اعضای این گروه به ظاهر انسان دوست باید دویست پوند پول پرداخت . ( بله آنها در ساختمانی که در لندن دارند و تابلوی پینک فلوید !! دارد ، گه گاه حضور می یابند و طرفداران مشتاق آنها با پرداخت پو.پول م یتوانند قهرمانانشان را ببینند و دقایقی با آنها به گفت و گو بنشینند . به جوانی فکر کنید که با هزار امید و آرزو به آنجا می رود تا کسانی را که خیال می کنند همیشه ا زدرد هایش گفته اند ببیند و دست مردانگیشان را بفشارد . ولی برای فشردن آن دست ها باید 200 پوند ، 200 پوند ، خنده دار است 200 پوند نا قابل پرداخت کند )  تنها عضو ارزشمند گروه پینک فلوید سید برت است و بس و او هم که می دانید سالهای سال است از پینک فلوید جدا شده و راه خودش را در عالم موسیقی خالص می رود . 

باور کنید اداهای این گروه ها و خواننده ها همه  حرف مفت است . هیچ گروهی مبارزی در جهان وجود ندارد که دلش به حال من و شما سوخته باشد و برای ما روی صحنه حاضر شود . هیچ خواننده ای حنجره اش را پاره نمی کند که از درد ها بگوید . آنها اصلا ما را نمی بینند و نمی دانند کجای کره زمین ساکنیم . حالا چرا ما این همه سنگ این کاسبان بازاری را به سینه می زنیم ، نمی دانم . شما می دانید ؟ به ما هم بکوئید . اما آنچه ما می خواهیم به شما بگوئیم این است که گوشهایتان را آب بکشید و دوباره به شنیدن موسیقی  بپردازید . ولی این بار خودتان انتخاب کنید ، نه هیچ کس دیگر . موسیقی گوش کنید ، نه شعار های ملودیک و وزن دار مزخرفات سیاسی ملل غربی را که از دهان خواننده های پول دار و مرفه خارج می شود . جدی نگیرید ، باور کنید کمتر خواننده غربی در جهان وجود دارد که در فقر زندگی کند و قصدش تنها خدمت به مردم جهان باشد ، مگر آنکه واقعا آلبوم هایش نفروخته باشد و عقده هایش را عربده بکشد .

بیایید به هنر توجه کنید و به هنرمندان و آنها که سعی در پیشبرد موسیقی روی ریل های واقعی را دارند . اگر عاشق پینک فلوید هستید حداقل آثار خالص سید برت را بیشتر بشنوید نه شعار های سیاسی دیگر اعضای گروه را ...

اگر متال گوش می کنید به ریشه های آن توجه کنید و بی جهت از گروهی مثلا فلاندی که به زبان فینیش نعره می زند و فرق گیتار و ابزار لحاف دوزی را نمی داند دفاع نکنید . اگرخیال می کنید موسیقی پاپ با احوال شما سازگار تر است ، به جای بریتنی اسپیرز و لوپز و التون جان و جاستین تمبرلینگ و کایلی منو بیایید آثار اول دیوید بویی و الویس کاستلو و آلکس هاروی بند و حتی لئونارد کوهن و برخی آهنگ های آرام تر نیک کیو را بشنوید  .

آن چه بیش از هر چیز اهمیت دارد ، هویت و شخصیت فردی است . بیایید از تعریف کردن بیهوده از آنچه با آن ارتباطی برقرار نمی کنید دست بردارید و اگر بهترین دوستتان فلان آهنگ را گوش می کند که شما از آن سر در نمی آورید ، از خیرش بگذرید و فقط جهت عقب نماندن از قافله سر تکان ندهید .

این نشانه عدم فهم شما از موسیقی نیست . اگر متالیک ها را نمی پسندید و حتی اگر کل موسیقی غربی را دوست ندارید ، آنچه مهم است این است ، که تا می توانید خودتان باشید . هیچ فاصله تاریخی بین کسی که رادیوهد گوش می کند و کسی که زاپا گوش می کند ، کسی که جاز و بلوز و کلاسیک گوش می کند و حتی کسی که  فقط موسیقی ایرانی گوش می کند ، وجود ندارد . اینها همه برمی گردد به درونیات آدم و نحوه ارتباط برقرار کردنش با موسیقی ... بیایید به خیل عظیم رهروان کم فکر این جاده عظیم تبلیغاتی نپیوندیم و بی خیال آنچه سعی در بزرگ نشان دادنش دارند راه خود را برویم تا آنچه به روحتان نزدیک تر است را بیابید . در این راه اما جستجو کنید رمز موفقیت در جستجو های بی وقفه است و آنکه به هنر و موسیقی خوب و با ارزش فکر می کند و در پی بدست آوردنش می گردد ، هرگز از جستجو دست بر نمی دارد . بدانید که گوشۀ مبل لم دادن و متالیکا شنیدن و سر تکان دادن و در خود فرو رفتن کاری است که برای هر جوانی در این کشور میسر است .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 1:38 توسط یاسمن |

غروب بود .

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد .

مسافر آمده بود .

و روی صندلی راحتی ، کنار چمن

نشسته بود :

«« دلم گرفته ،

دلم عجیب گرفته است .

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد .

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود .

 چه دره های عجیبی !

و اسب ، یادت هست ،

سپید بود

و مثل واژه پاکی ، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد .

و بعد ، غربت رنگین قریه های سر راه .

و بعد تونل ها .

دلم گرفته ،

دلم عجیب گرفته است .

و هیچ چیز ،

نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخۀ نارنج می شود خاموش ،

 نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بو است ،

نه ، هیچ چیز چرا از هجوم خالی اطراف ، نمی رهاند .

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد  »»

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد :

«« چه سیب های قشنگی  !

حیات نشئه تنهایی است »»

و میزبان پرسید :

قشنگ یعنی چه ؟؟

ــ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال

و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند ماًنوس .

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن .

ــ و نوشداروی اندوه ؟؟

ــ صدای خالص اکسیر می دهد این نوش .

و حال شب شده بود .

چراغ روشن بود .

و چای می خوردند .

ــ چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی .

ــ چقدر هم تنها !

ــ خیال می کنم 

   دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .

ــ دچار یعنی

ــ                       عاشق

ــ و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بی کران باشد .

ــ چه فکر نازک غمناکی !

ــ و غم تبسم پوشیدۀ نگاه گیاه است .

و غم اشارۀ محوی به رد وحدت اشیاء است .

ــ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانۀ آنهاست .

ــ نه ، وصل ممکن نیست ،

همیشه فاصله هست .

اگرچه منحنی آب بالش خوبی است .

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر ،

همیشه فاصله هست .

دچار باید بود

وگرنه زمزمۀ حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد .

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاء است .

و عشق صدای فاصله هاست .

صدای فاصله هایی که

ــ                                 غرق ابهامند .

ــ  نه ،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر .

همیشه عاشق تنهاست .

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست .                                   سهراب سپهری

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:11 توسط یاسمن |